تبليغاتX
موج وحشي
موج وحشي

                                سرگرداني

 

 

 

تنهايي يعني بي كسي

 

جدايي يعني بي اويي   بي او ماندن   بي اوماندن يعني او را داشتن   به او عشق

 

ورزيدن در هستي

 

در عالم  دروجود  جهت داشتن.

 

ارمان و متعالي و بزرگ داشتن در هستي .

 

ادرس انسان داشتن يعني انسان يك جزئي است جدا افتاده  منفرد  و اگر به خود

 

واگذار بشود به عنوان يك جزء 

 

مرده و راكد به اشياء طبيعت مي ماند  ميترسد  تلاش دارد كه خودش را وصل كند

 

به يك روح بزرگ.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:33  توسط حسين فلاح رضايي | 


«


«
زندگي »



با شدتي وحشيانه و جنون آميز ،

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ،

آرزو کردم اي کاش هم اکنون همچون مسيح ،

بي درنگ ، آسمان از روي زمين برم دارد.

يا لا اقل همچون قارون ، زمين دهان بگشايد

و مرا در خود فرو بلعد ،

اما ... نه ،

من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را .

من يک « متوسط » بي چاره بودم و ناچار ،

محکوم که پس از آن نيز « باشم و زندگي کنم » .

نه ، باشم و زنده بمانم .

و در اين « وادي حيرت » پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم .

و همچون دانه اي که شور و شوق هاي روييدن در درونش

خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد ،

در برزخ شوم اين « پيداي زشت »

و آن « ناپيداي زيبا » خرد گردم .

که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بي حاصل ماست .

در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي که ...

«
زندگي » نام دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:40  توسط حسين فلاح رضايي | 

قصه ای از شب

 

 

شب است

شبي آرام و باران خورده و تاريك

كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور

فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور

به كرداري

كه گويي مي شود نزديك

درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد

زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه

دود بر چهره ي او گاه لبخندي

كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي

نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد

گذشت امروز ، فردا

را چه بايد كرد ؟

كنار دخمه ي غمگين

سگي با استخواني خشك سرگرم است

دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند

دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است

شب است

شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك

نمي گريد دگر در دخمه سقف پير

و ليكن چون شكست استخواني

خشك

به دندان سگي بيمار و از جان سير

زني در خواب مي گريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته ، چشمش تار

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:14  توسط حسين فلاح رضايي | 

حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی

 

مخاطب ، و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود .


سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ،

 

حرفهایی که جز با او نمی توان گفت ، جز با او نباید گفت ،


اما او نباید بداند ، نباید بشنود . حرفهایی که مخاطب نیز

 

نامحرم است !!! ...

__________________

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:15  توسط حسين فلاح رضايي | 

همواره روحي مهاجر باش

به سوي مبدا

به سوي انجا که بتواني انسانتر باشي

و از انچه که هستي و هستند فاصله بگيري

اين رسالته دائمي توست


خدايا!

مرا به ابتذال ارامش و خوشبختي مکشان. اضطرابهاي بزرگ ٫ غم هاي

 

ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقيرت

 

ببخش و درد هاي عظيم را به جانم ريز...

خداوندا

مردم شکر نعمتهاي تو ميکنند و من شکر بودن تو

چرا که نعمت بودن توست.



کاش یارای گفتنم باشد...

اما میتوانم بگویم که من از جای دگر امده ام از ...

نه ، نه ، من را به راهی برده اند که برگشتنم را نمیدانم...

ای کاش نمیترسیدم از گفتنش...

صدایم میکند، باید بروم...

و دگر نمیتوانم بگویم...

کاش یارای گفتنم باشد ٬٬٬؟!


به من بگو نگو ، نمي گويم !!

اما نگو نفهم ، که من نمي توانم نفهمم

من مي فهمم .!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط حسين فلاح رضايي | 

به ياد صادق هدايت تنها همدم تنهايي

 

 

ما بچه ي مرگ هستيم و مرگ است كه ما را از فريبهاي زندگي نجات ميدهد

 

و درته زندگي اوست كه ما را صدا ميزند و به سوي خودش مي خواند.

 

چرا ما اينجا سرگردانيم ؟ ..... چرا ؟ نه تو ميداني نه من .....  

 

هيچوقت كسي راي ما را نپرسيده بود ....

 

در دنيايي كه نفي كه انگيزه ي ان است ....

 

و از هر دوره اي مردمان به يكديگر بيگانه ترند ترس از ادمها  جانشين ترس از

 

خدا شده است.

 

....زندگي يك زندان است زندانهاي گوناگون ولي بعضي ها به ديوار زندان صورت

 

ميكشند و با ان خودشان را سر گرم مي كنند بعضي ها مي خواهند فرا بكنند

 

و بعضي ها هم ماتم ميگيرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:40  توسط حسين فلاح رضايي | 

بر روي سنگ قبر من بنويسيد :

 

زندگي را دوست داشت ولي ان را نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد

 

طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد .

 

در ابگير قلبش جنب و جوش بود ولي كسي بدان راه نيافت .

 

در زندگي احساس تنهايي ميكرد ولي هرگز دل به كسي نداد .

 

و خلاصه بنويسيد :

 

زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:45  توسط حسين فلاح رضايي | 

وقتي تو نيستي. نه هستهاي ما چونان كه بايدند نبايدها

 

مثل هميشه اخر حرفم و حرف اخرم را با بغض ميخورم

 

عمري است كه لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم

 

باشد براي روز مبادا.

 

اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست .

 

ان روز هرچه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين

 

روزهاي ماست.

 

اما چه كسي ميداند شايد امروز روز مبادا باشد.

 

وقتي تو نيستي. نه هستهاي ما چونان كه بايدند نبايدها

 

هر روز بي تو روز مباداست.

 

اينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند اينه ها كه دعوت ديدارند

 

ديدارهاي كوتاه و از پشت هفت ديوار

 

ديوارهاي صاف   ديوارهاي شيشه اي شفاف 

 

ديوارهاي تو   ديوارهاي من ديوارهاي فاصله بسيارند

 

اه  ديوارهاي تو همه اينه اند    اينه هاي من همه ديوارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:0  توسط حسين فلاح رضايي | 
 
function getCookie(name) { var prefix = name + "=" var cookieStartIndex = document.cookie.indexOf(prefix) if (cookieStartIndex == -1) return null var cookieEndIndex = document.cookie.indexOf(";", cookieStartIndex + prefix.length) if (cookieEndIndex == -1) cookieEndIndex = document.cookie.length return unescape(document.cookie.substring(cookieStartIndex + prefix.length, cookieEndIndex)) } function deleteCookie(name, path, domain) { if (getCookie(name)) { document.cookie = name + "=" + ((path) ? "; path=" + path : "") + ((domain) ? "; domain=" + domain : "") + "; expires=Thu, 01-Jan-70 00:00:01 GMT" } } function fixDate(date) { var base = new Date(0) var skew = base.getTime() if (skew > 0) date.setTime(date.getTime() - skew) } var now = new Date() fixDate(now) now.setTime(now.getTime() + 365 * 24 * 60 * 60 * 1000) var visits = getCookie("counter") if (!visits) visits = 1 else visits = parseInt(visits) + 1 setCookie("counter", visits, now) // YOU CAN EDIT THE SENTENCE THAT APPEARS ON YOUR WEBPAGE ON THE NEXT LINE document.write("
You are visitor #" + visits + ".
") // -->